برای من که توفیقی کوتاه داشتم تا در سالهایی از هشت سال دفاع مقدس از نزدیک شاهد تلخیها و سختیهای جنگ باشم، یک حقیقت همیشه روشن بوده است؛
جنگ واژه زیبایی نیست.
جنگ، حتی اگر برای دفاع باشد، باز هم زخمی بر روح انسان مینشاند.
جنگ یعنی صدای آژیر، یعنی اضطراب مادران، یعنی نگاههای نگران پدران، یعنی جوانانی که با آرزوهای بزرگ راهی میدان میشوند و بسیاری از آنان دیگر بازنمیگردند.
جنگ یعنی شکستن دلها…
یعنی اشکهایی که سالها خشک نمیشود.
جان انسان، هدیهای الهی است.
هدیهای که خداوند به بندگانش بخشیده تا زندگی کنند، مهر بورزند، بسازند و آیندهای روشنتر رقم بزنند.
اما چه تلخ است وقتی همین جانهای عزیز، قربانی زیادهخواهی کسانی میشوند که تنها قدرت و منافع دنیوی را میشناسند.
در سرزمین ما، در ایران عزیز، تاریخ گواه است که ما هرگز جنگطلب نبودهایم.
نه در سالهای آتش و خون دفاع مقدس، نه در روزهای تلخ جنگهای اخیر.
ملت ایران همیشه ترجیح داده است در صلح زندگی کند، اما وقتی پای خاک و ناموس و استقلالش در میان باشد، حق دارد از خود دفاع کند.
این یک حق طبیعی است؛ حق هر ملتی که وطنش را دوست دارد.
در هر خانوادهای اختلاف و مشکل پیش میآید؛
اما آیا رسم است که بیگانگان به بهانه حل مشکلات، خانه را بر سر اهلش خراب کنند؟
تاریخ بارها نشان داده است که قدرتهای خارجی نه دلسوز ملتها بودهاند و نه خواهند بود.
آنها تنها به دنبال منافع خود هستند، حتی اگر بهای آن اشک و خون بیگناهان باشد.
اما در میان همه تلخیهای جنگ، در میان همه تحلیلها و روایتها، یک پرسش مثل خنجری در دل انسان فرو میرود:
کودکان چه گناهی دارند؟
کودکان چرا باید تاوان جنگ را بدهند؟
هنوز صدای آن فاجعه از گوش زمان بیرون نرفته است…
روز نخست این جنگ نابرابر، موشکی بر مدرسه «شجره طیبه» در شهر میناب فرود آمد؛
مدرسهای که باید محل خندههای کودکانه و بوی دفتر و مداد باشد.
اما آن روز، آسمان میناب شاهد فاجعهای شد که دل هر انسان آزادهای را میلرزاند؛
۱۶۵ کودک بیگناه در یک لحظه آسمانی شدند.
صد و شصت و پنج رؤیا…
صد و شصت و پنج آینده…
صد و شصت و پنج دل کوچک که هنوز طعم واقعی زندگی را نچشیده بودند.
پدر و مادرانی که با هزاران امید و آرزو، صبح فرزندانشان را راهی مدرسه کردند،
چگونه توانستند عصر همان روز، پیکرهای بیجانشان را از زیر آوار بیرون بیاورند؟
کدام قلبی توان تحمل چنین مصیبتی را دارد؟
ضجههای مادران…
اشکهای پدران…
و کفشهای کوچکی که زیر آوار مانده بود…
این صحنهها را کدام وجدان میتواند توجیه کند؟
میگویند در جنگ چنین اتفاقاتی عادی است!
اما مگر جنگ با دبستان کودکان چه نسبتی دارد؟
میگویند شاید مدرسه کنار یک مقر نظامی بوده است!
عذری بدتر از گناه…
اگر ادعای قدرت و دقت دارند، چرا گلولههایشان راه مدرسه کودکان را پیدا میکند؟
و چه دردناکتر آنجاست که برخی میگویند این کودکان فرزندان نظامیان بودهاند!
گویی کودک بودن دیگر معنایی ندارد…
گویی جرمشان تنها این بوده که پدرشان لباس دفاع از وطن بر تن داشته است.
نه…
همه اینها تنها بهانههایی برای پنهان کردن حقیقتی تلخ است؛
یک جنایت آشکار علیه انسانیت.
قرنها از واقعه کربلا گذشته است، اما هنوز وقتی نام آن حادثه به میان میآید، دلها به سوی علیاصغر ششماهه میرود؛
همان کودک تشنهای که تیر دشمن گلویش را شکافت و سندی شد بر مظلومیت امام حسین(ع) و یارانش.
و امروز…
تاریخ دوباره شاهد سندی تازه از مظلومیت است.
مدرسه شجره طیبه میناب، نامی است که در حافظه زمان خواهد ماند.
دنیا شاید بسیاری از وقایع را فراموش کند،
اما فریاد کودکان زیر آوار را هرگز.
گزارشها از حمله به بیش از بیست مرکز درمانی نیز حکایت دارد؛
جایی که باید مأمن دردها باشد، نه هدف موشکها.
آیا اینها انساناند؟
نه ، از فردی که هم پیاله جفری ایستین مجرم جنسی محکوم شده است ، بیشتر نمی توان انتظار داشت
چون انسانی که بویی از انسانیت برده باشد، چگونه میتواند بر مدرسه و بیمارستان آتش بگشاید؟
با همه این دردها، با همه این داغها، تاریخ یک حقیقت را ثبت خواهد کرد:
ملت ایران مظلوم است، اما ایستاده است.
و در پایان، رو به پدران و مادران داغدار میناب باید گفت:
فرزندان شما تنها قربانیان یک حادثه نبودند؛
آنها شاهدان تاریخ شدند.
نامشان در حافظه این سرزمین خواهد ماند،
و اشکهایی که برایشان ریخته شد، روزی پاسخ خود را از وجدان بیدار جهان خواهد گرفت.
خواب شاید از چشم بسیاری بگریزد،
اما تاریخ هرگز از یاد نخواهد برد:
۱۶۵ کودک، در یک صبح مدرسه،
پرواز کردند…
و آسمان برای همیشه نامشان را حفظ خواهد کرد.
و سند محکم تر از اینکه سناتور کریس مورفی می گوید رئیس جمهور ما دروغ می گوید و ما تنها کشوری هستیم مه از موشک های تام هاوک استفاده می کنیم.
48
















